خسته ام، خسته ای تنها و غریب در دل شب که از تکرار شبهای بی لبخند، از تکرار ورقه های سپید تنهایی، که هر شب بی هیچ نوشته ای، بی هیچ نقش و نگاری ورق میخورند، دلگیرم نمیدانم به روی ایوان شب تنها نشستن ها تا به کی باید کار من باشد؟ نمیدانم به امید قاصدک شادی نشستن ها تا به کی باید همراه من باشد؟!!
نمیدانم ستاره شمردنها تا به کی باید کار من باشد؟
+نوشته
شده در شنبه 21 آذر 1394برچسب:, ;ساعت21:32;توسط باران سحری; |
|
به سرنوشت بگویید:
اسباب بازی هایت بی جان نیستند،آدمند،میشکنند...
آرامتر...
+نوشته
شده در دو شنبه 22 تير 1394برچسب:, ;ساعت18:25;توسط باران سحری; |
|
چه تلخ است، با بغض بنویسی و با خنده بخوانند... چه بیهوده اختراع شد
سَم ، شکنجه ، تیغ ، چوبه ی دار و امثال اینها !
وقتی یک خاطره می تواند نفست را بند بیاورد
زمین گیرت کند
تو را به گریه بیندازد
خونت را به جوش آورد و …
+نوشته
شده در دو شنبه 22 تير 1394برچسب:, ;ساعت18:7;توسط باران سحری; |
|
از پنهان ڪرבن زخҐ هایҐ زور ڪـہ نیست ! בیگر نمیتوانҐ بے בلیل بخنـבҐ و با لبخنـבے مسخرہ وانموב ڪنҐ همـہ چیز رو بـہ راـہ است....! اصلأ בیگر نمیخواهҐ ڪـہ بخنـבҐ ......... میخواهҐ لج ڪنҐ ، با خوבҐ ، با تو ، با همـہ ے בنیا...! چقـבر بگویҐ فرבا روز בیگریست و امروز بیایـב و مثل هر روز باشی....؟؟! خستـہ اҐ .... از تو .... از خوבم....از همـہ ے زنـבگے ..... میخواهҐ بڪشҐ ڪنار ! از تو ... از خوבم..... از همـہ ے زنـבگے .....
خستـہ اҐ از تظاهر بـہ ایستاـבگے
.
+نوشته
شده در یک شنبه 24 خرداد 1394برچسب:, ;ساعت15:35;توسط باران سحری; |
|
زندگي رسم خوشايندی است. زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ، زندگی "مجذور" آينه است. زندگی گل به "توان" ابديت، زندگی "ضرب" زمين در ضربان دل ما، زندگی دیکته ای نیست که آن را به ما خواهند گفت !!! زندگانی یافتن روزنه در تاریکی است
پرشی دارد اندازه عشق.
زندگی چيزی نيست ، که لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود.
.......
زندگی "هندسه" ساده و يکسان نفسهاست....
سهراب سپهری
زندگی انشایی است که تنها باید خودمان بنگاریم ؛
زندگی می چرخد،
چه برای آنکه میـــخندد،
چه برای آنکه میــگرید
زندگی دوختن شادیهاست
زندگانی هنر هم نفسی با غم هاست
زندگانی هنر هم سفری با رنج است
+نوشته
شده در جمعه 15 خرداد 1394برچسب:, ;ساعت12:55;توسط باران سحری; |
|
پرسیدم..... ، چطور ، بهتر زندگی کنم ؟
با كمی مكث جواب داد :
گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ،
با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،
و بدون ترس برای آینده آماده شو .
ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .
شک هایت را باور نکن ،
وهیچگاه به باورهایت شک نکن .
زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیكه بدانی چطور زندگی کنی
+نوشته
شده در جمعه 1 خرداد 1394برچسب:, ;ساعت20:21;توسط باران سحری; |
|
ببار بارون که من تنها ترین تنهای این دنیام
ببار بارون که پاک شه غصه از روزام
ببار بارون که من خسته ترین خسته ی این دنیام
ببار بارون تا در شه خستگی از پام
ببار بارون که من شیدا ترین شیدای این دنیام
ببار بارون تا مجنون کم بیاره از دردام
ببار بارون که من عاشق ترین عاشق این دنیام
ببار بارون،چیو کم داری جز اشکام؟
+نوشته
شده در پنج شنبه 17 ارديبهشت 1394برچسب:, ;ساعت15:39;توسط باران سحری; |
|
وای از دست این تنهایی، وای از دست این دل بهانه گیر وای از دست این لحظه های نفسگیر ای خدا بیا و دستهای سردم را بگیر خسته ام ، باز هم دلم گرفنه و دل شکسته ام در حسرت لحظه ای آرامشم ، همچنان اشک از چشمانم میریزد و در انتظار طلوعی دوباره ام همه چیز برایم مثل هم است ، طلوع برایم همرنگ غروب است ،گونه هایم پر از اشک شده و عین خیالم نیست ، عادت کرده ام دیگر... عادت کرده ام از همنشینی با غمها ،کسی دلسوز من نیست قلبم رنگ تنهایی به خودش گرفته ، دیگر کسی به سراغ من نمی آید ،تمام فضای قلبم را تنهایی پر کرده ، دیگر در قلبم جای کسی نیست هرچه اشک میریزم خالی نمیشوم ، هر چه خودم را به این در و آن در میزنم آرام نمیشوم ، کسی نیست تا شادم کند ،کسی نیست تا مرا از این زندان غم رها کند دلم گرفته ... خیلی دلم گرفته ... انگار عمریست آسمان ابریست و باران نمیبارد... انگار این بغض لعنتی نمیخواهد بشکند... وای از دست چشمهایم ، وای از دست اشکهایم ..... آرزو به دل مانده ام ،کسی در پی من نیست و خیلی وقت است تنها مانده ام نمیگویم از تنهایی خویش تا کسی دلش به حالم بسوزد ، نمیگویم از غمهای خویش تا کسی دلش به درد آید من که میدانم کسی نمینشیند به پای درد دلهایم ، اینک دارم با خودم درد دل میکنم ... دلم گرفته ، رنگ و رویی ندارد برایم این لحظه ها ،حس خوبی ندارم به این ثانیه ها میدانم کسی نمیخواند غمهایم را ، میدانم کسی نمیشنود حرفهایم را ، حتی اگر فریاد هم بزنم کسی نگاه نمیکند دیوانه ای مثل من را ..... میدانم کسی در فکر من نیست ،تنها هستم و کسی یار و همدمم نیست ، میمانم با همین تنهایی و تنها میمیرم، تا ابد با همین دستهای غم میمانم.
+نوشته
شده در یک شنبه 30 فروردين 1394برچسب:, ;ساعت12:7;توسط باران سحری; |
|