کاش مــے شـد...
آدم گاهـے بــﮧ انـدازه ے نیــاز،بمیـــرد!
بعد بلنــد شـود
آهستـــﮧ آهستـــﮧ خاکهــایـش را بتکــــاند
گـردهایش بمـانـــد
اگـــر دلـش خـواسـت،بـرگـــردد بــﮧ زنـدگــے...
دلـش نخــواسـت،
بخوابـــــد تـا
ابـــــــــــــد . . . !!
گاهی دلم میخواهد
خرمایی بخورم
و...
فاتحه ای بخوانم
برای خودم...!
شادییش ارزانی آنهایی
که رفتنم را...!
لحظه شماری می کردند
امشَــب
گريـہ مے کـُنم
بـہ يــآد تـَمــآم آن چيزے کـہ خوآستے و بـُودم
کـہ خوآستـَم و نـَبودے
امشـَـب
بـہ پــآس تـَمــآم تـَحقيرهــآيے کـہ
بـہ خــآطرت شـِنيدم و هـَنوز
شـِکست نـَخوردم
امشـَـب
بـہ يــآد تــُ ـ ـ ـو
بـہ يــآد دل عــآشقَم
بـہ يــآد طـَعم تـَلخِ دوست دآشتـَـــن
امشـَـب
گريـہ مے کـُنم . . .
خسته ام...
اما تحمل میکنم...
خدایا
روزگارت با من و احساساتم بد تا کرد.
دلم آنقدرخسته وشکسته است.......
که میخواهم گوشه ای پشت به دنیا.......
زانوها یم را بغل کنم وبگویم.......
خداااااااااایا من دیگربازی نمیکنم!
بیزار باش از معشوقی که
اسم هرزگی هایش را بگذارد
"آزادی"
اسم نگرانی هایت را بگذارد
"گیر دادن"
و برای بی تفاوتی هایش
"اعتماد داشتن به تو" را بهانه کند .....
خيلي فكر ميكنم به آدمهاي كه اينجا ميبينم
به كساني كه در يك دايره كوچک جا ميگيرند
حجم ندارند لمس نميشوند
نه گرمند نه سردند
تمام خشونت ، تمام عشق ، تمام نفرتشان فقط جمله ايست كه نوشته ميشود
حتي صداي شان هم نيست
در بهترين حالت فقط چراغي هستند كه روشن و يا خاموش ميشوند
رفتنشان مثل آمدنشان بيصداست
مثل بودنيست كه اصلاً نيست
فقط يك چيز مشترک است و مرا با خود میبرد
تنهايشان و نياز به فهميدنشان . . .
گرچه تـلخ ... اما زیباسـت این زوال رنـگارنگ
این درد موهوم جـدایی ... این مـولود هـزار نقش رویا
این انتشار اندوه عریانی
پاییز ....
این روزا خیلی تنــ ــــــ ــــــ ـــــهام،
خیلی داغـــــــ ــــــونم
هست کسی که مثل مـــــ ـــــــــ ـــــن دلش
نه برای کســــــــــــــــــــــی،
نه بـــــــــــ ــــــــــرای عشقی،
نه برای جایی…
نه برای چیزی!
بلکه دلش برای خـــــ ـــــــ ــــــــ ـــودش تنگ شده…
برای خود خــــ ـــــــــ ـــــــــ ــــــــ ـــــودش!؟

چون اینقدر رنجیدی که نمیخوای حرف بزنی
بعضی وقت ها سکوت میکنی
چون واقعا حرفی واسه گفتن نداری
گاهی سکوت یه اعتراضه
گاهی هم انتظار...
تنها شادی زندگیم این است: کسی نمیداند در چه حد غمگینم این روزها
احساس میکنم
وقتی مینویسم خدا چشم هایش را میگیرد
و وقتی میخوانم گوش هایش را
صادقانه بگویم فکر میکنم ×خدا× هم
...از سادگی و حرف های تکراریم خسته شده
روزهــاے بـارونـے رو خیلے “دوست دارَمـ”
مَعلومـ نمـےشہ مُنتظر تـاکـسے هَستے یا آواره خیابـونـہـا…
بُخار توے هَوا مـالِ سَـرمـاست یا دود سیگـار…
روے گـونہ اَت اَشکـہ یا دونہ هـاے باروטּ…!!!
می گویند : شاد بنویس...!!
نوشته هایت درد دارند...!!
و من یاد مردی می افتم ، که با ویالونش...!!
گوشه ی خیابان شاد میزد...!!
اما با چشمهای خیس...!
" زخم ها خوب می شوند.....
اما....
خوب شدن با: مثل روز اول شدن
خیـــــــــــلی فــــــــــــرق دارد...."
ﮔﺮﯾﻪ ﯼ ﺑﺎﻍ ﻓﺰﻭﻥ ﺗﺮ ﺷﺪ ﻭ ﭼﻮﻥ ﺍﺑﺮ ﮔﺮﯾﺴﺖ
ﺑﺎﻍ ﻋﺮﯾﺎﻥ ﺷﺪ ﻭ ﺩﯾﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﮔﻞ ﺧﺎلی ست
ﮔﻔﺖ : ﭘﮋﻣﺮﺩﮔﯽ ﺍﺵ ﺭﺍ ﻧﺘﻮﺍﻧﻢ ﻧﮕﺮﯾﺴﺖ
ﭼﻪ ﺑﻪ ﮔﻠﺰﺍﺭ ﻭ ﭼﻪ ﮔﻠﺪﺍﻥ ، ﺩﮔﺮ ﻋﻤﺮﺵ نیست
ﺍﯾﻦ ﭼﻨﯿﻦ ﺍﺳﺖ ﻫﻤﻪ ﮐﺎﺭ ﺟﻬﺎﻥ ﺗﺎ باقی ست
ﻏﻨﭽﻪ ﮔﺮ ﮔﻞ ﺑﺸﻮﺩ ، ﻫﺴﺘﯽ ﺍﺯ ﺍﻭ ﮔﺮﺩﺩ ﻧﯿﺴﺖ
ﺭﺳﻢ ﺗﻘﺪﯾﺮ ﭼﻨﯿﻦ ﺍﺳﺖ ﻭ ﭼﻨﯿﻦ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ
می رﻭﺩ ﻋﻤﺮ ﻭﻟﯽ ﺧﻨﺪﻩ ﺑﻪ ﻟﺐ ﺑﺎﯾﺪ ﺯیست !

تکیـــه بده
امـا...
به شانــه هایی که اگـر خــوابت بـــرد
ســـرت را زمیـــن نگـــذارد...
دســت هــر کــس را کــه مـیـگـیــری
بــرای {بـلـنـد شـــدن}
آمـاده مــی شــود بــرای {ســـوار شــدن}
בلـــَم گرفتــﮧ...
از همــﮧ ی بــی تفآوتــی هآ...
از همــﮧ فــَرآموشی هآ...
از هَمﮧ بــی اعتمــآدی هآ...
کــآش معلــمی بود و انشـ ـ ـــآیی مــی خوآســت...
"روزگــآر خوב رآ چگونــه مــی گــُذرآنید؟؟؟
من مهـــــــــر ماهےم درک من مشکله
عجےنم با هر چے به جز حوصله
یه وقتاےی که سرد و ناراحتم
نباےد برنجے که کم صحبتم
همےشه باهام سرد بودن همه
یه کم خوبے هم دارم اما کمه
پر از عشق و احساس بے منتم
باهام خوب باشے باهات راحتم
اگه پا به پام راه بےاے بے درےغ
صبورے کنے یےا پریےشون نشے
بتونے بمونے قسم میےخورم
که از اعتمادت پشےمون نشے ..
نام:7 خط
نام پدر: رنج
نام مادر: فرشته سکوت
تاریخ تولد: دوران غم
شماره شناسنامه : نامفهوم
محل تولد: دنیای فراموش شده
شغل: آوارگی
جرم: به دنیا امدن
مدت محکومیت: حبس ابد
نام پدر بزرگ : درویش تنها
نام مادر بزرگ : سلطان غم
آدرس: غمستان - میدان تنهایی - چهارراه رنج - خیابان بدبختی -کوچه غربت - پلاک ناباوری
زندگی:برام مفهومی نداره